خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

 

(امکاناتی از قبیل چت, ثبت و نمایش رزومه, تغییر حالت و ...)


 

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 639
  • تعداد نظرات : 1854
  • بازديد امروز : 19645
  • بازديد ديروز : 11950
  • کل بازدیدها : 126020434
  • تعداد ورودی امروز گوگل : 121
  • مطالب جدید را در ایمیل دریافت کنید!

    Email:
  • 

    آخرین ارسالهای انجمن
    
    لینک باکس مهندسی
    لینک باکس مهندسی دریافت کد لینک باکس برای نمایش در وبلاگ / وبسایت شما
    ارسال شده در دسته بناهای تاریخی
    بازدید :

    ” … و واقع شد که چون از مشرق کوچ می کردند، همواری ای در زمین شنعار یافتند و در آنجا سکنی گرفتند. و به یکدیگر گفتند: بیایید، خشتها بسازیم و آنها را خوب بپزیم.” و ایشان را آجر به جای سنگ بود، وقیر به جای گچ. و گفتند:” بیایید شهری برای خود بنا نهیم، و برجی را که سرش به آسمان برسد، تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم ، مبادا برروی تمام زمین پراکنده شویم.” و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا می کردند، ملاحظه نماید. و خداوند گفت: “همانا قوم یکی است و جمیع ایشان را یک زبان و این کاررا شروع کرده اند، و الان هیچ کاری که قصد آن بکنند، از ایشان ممتنع نخواهد شد.” اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند.” پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر باز ماندند. از آن سبب آنجا را بابل نامیدند، زیرا که در آنجا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت. و خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده نمود”.

    عهد عتیق، سفر پیدایش باب ۱۱

    شاید دارید فکر میکنید این نقل قول چه ارتباطی با برج بابل دارد اما جالب است بدانید این نقل قول دقیقا به همین برج (زیگورات) اشاره میکند. در حدود ۶۰۰ سال قبل از میلاد مردم بابل به فکر ساخت برجی افتادند که تا آسمان (بهشت) برسد. هدف از ساخت این برج عظیم این بود که همه مردم را در آن جمع آوری کنند و با اینکار از پراکندگی مردم بر روی زمین جلوگیری کنند و همه یک زبان واحد داشته باشند. در حالیکه خداوند فرموده بود در زمین پراکنده گردید و هر قومی در جایی مستقر بگردد.

    چنین باوری وجود دارد که خداوند از غرور مردم خشمگین گشت و هیچگاه ساخت این برج به اتمام نرسید. چنین شد که مردم پراکنده گشتند و هر قومی زبان خاص خودش را ساخت و رویای زبان واحد از بین رفت.

    تا به اینجا این موضوع از روی باورها و عقاید بررسی شد اما این باورها و عقاید همانند باورهای جا افتاده دیگر یک جنبه واقعی نیز دارد.

    در واقع طبق شواهد تاریخی برج بابل حقیقت داشته است اما مکان دقیق این برج عظیم معلوم نیست. بطور تقریبی گفته میشود که جایی در نزدیکی بین النهرین واقع شده بود.

    تصاویری که در زیر از این برج میبینید توسط نقاشهای متعدد و بر اساس شواهدی موجود کشیده شده اند. همانطور که در بیشتر این تصاویر مشاهده میکنید این برج شکل ظاهری خانه موریانه داشته است. که این معماری به آن امکان مرتفع شدن برج را با مصالح پیش پا افتاده آن زمان میداده است. حال اینکه دلیل اصلی به اتمام نرسیدن این برج زیاده خواهی بشر در آن زمان بوده است و یا مشکلات دیگر هنوز مبهم است. اما به جرات میتوان گفت حتی تصور ساخت این بنای عظیم در آن زمان یک حماسه بزرگ بوده است!

    برج بابل - برجی از زمین تا بهشت

    تصویر خیالی از برج بابل باستان

    tower of Babel - برجی که قرار بود همه آدمهای زمین را در خود جای دهد

    نقاشی برج بابل از توسط نقاشی اسپانیایی

    تصویری از برج که مغرور شدن بشر را از ساخت این برج به نمایش میکشد

    Borje Babol - Tower of Babel

    برج تاریخی بابل در بین النهرین

    ارسال شده در تاریخ ۲۷ بهمن, ۱۳۸۹ - توسط :

    نظرات

    ۲ دیدگاه برای مطلب “برج بابل – برجی که قرار بود زمین را به بهشت متصل کند”

    1. شاهپور نوروزی می‌گه:

      نمرود همان سارگون اکدی (شاروکین) است.

    2. shahpour norozi می‌گه:

      این شعر در حدود هزار سال پس از مرگ سارگون اکدی سروده شده است، لطفا با شعر پروین اعتصامی در مورد زندگی نمرود مقایسه شود تا حقیقت را دریابیم.

      ۱٫Sargon, the mighty king, king of Akkadê am I,
      2. My mother was lowly; my father I did not know;
      3. The brother of my father dwelt in the mountain.
      4. My city is Azupiranu, which is situated on the bank of the Purattu [Euphrates],
      5. My lowly mother conceived me, in secret she brought me forth.
      6. She placed me in a basket of reeds, she closed my entrance with bitumen,
      7. She cast me upon the rivers which did not overflow me.
      8. The river carried me, it brought me to Akki, the irrigator.
      9. Akki, the irrigator, in the goodness of his heart lifted me out,
      10. Akki, the irrigator, as his own son brought me up;
      11. Akki, the irrigator, as his gardener appointed me.
      12. When I was a gardener the goddess Ishtar loved me,
      13. And for four years I ruled the kingdom.
      14. The black-headed peoples I ruled, I governed;
      15. Mighty mountains with axes of bronze I destroyed (?).
      16. I ascended the upper mountains;
      17. I burst through the lower mountains.
      18. The country of the sea I besieged three times;
      19. Dilmun I captured (?).
      20. Unto the great Dur-ilu I went up, I . . . . . . . . .
      21 . . . . . . . . . .I altered. . . . . . . . . . . . . . .
      22. Whatsoever king shall be exalted after me,
      23. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
      24. Let him rule, let him govern the black-headed peoples;
      25. Mighty mountains with axes of bronze let him destroy;
      26. Let him ascend the upper mountains,
      27. Let him break through the lower mountains;
      28. The country of the sea let him besiege three times;
      29. Dilmun let him capture;
      30. To great Dur-ilu let him go up.

    تبلیغات


    مهندس گرامی - با وارد کردن ایمیل خود در زیر میتوانید مطالب جدید سیویلتکت را در ایمیل خود دریافت کنید. با تشکر

    Email:

    تبلیغات متنی

    Visit Iran! Learn about the beauties of the cradle of civilization
    تبليغات متني
    تبليغ متني سايت و وبلاگ شما در اين مكان

    مطالب خواندنی عمران و معماری

    سفرنامه سیویلتکت










    .

    .